تاریخ انتشار:۲۶ آبان ۱۳۹۴در ۹:۳۲ ب.ظ کد خبر:2279

علی شمایلی

تاوان بی مسئولیتی، تاوان غرور، تاوان سادگی

پیش از فوران چاه های نفت، منطقه خاورمیانه مسلمان نشین، برای  قدرت های غربی سرزمین هزار و یک شب بود که تنها به کار ماجراجویی و گسترش جغرافیایی قلمرو و منطقه نفوذ می آمد. قدرت های تازه نفس غربی خیلی زود امپراتوری عثمانی را  مانع ...

پیش از فوران چاه های نفت، منطقه خاورمیانه مسلمان نشین، برای  قدرت های غربی سرزمین هزار و یک شب بود که تنها به کار ماجراجویی و گسترش جغرافیایی قلمرو و منطقه نفوذ می آمد. قدرت های تازه نفس غربی خیلی زود امپراتوری عثمانی را  مانع جدی برای نفوذ و استعمار منطقه یافتند پس با شیوه های گوناگون آن امپراتوری را به چندین کشور کوچک و بزرگ تجزیه کردند. در شکل دهی این کشورهای جدید کمترین توجه ای به اشتراک قومی و دینی نمودند چنانچه در برخی کشورها چندین قوم و فرقه گوناگون و گاه مغایر با یکدیگر در درون یک مرز سیاسی قرار گرفت و گاه یک قوم یا مذهب واحد را توسط مرزهای چندین کشور را از یکدیگر جدا کردند و یک دین یا قوم واحد در چندین کشور جداگانه واقع شدند. چه پراکندن یک قوم و مذهب واحد در میان چندین کشور و چه تجمیع کردن فرقه ها و اقوام گوناگون در یک کشورهر کدام تبدیل به کانون های تنش و تشنج سیاسی و قومی و مذهبی گردیدند که هر از چند گاهی این تنش ها به شکل درگیرهایی خونین سربرمی آورد و امروز بدتر از هر زمانی شاهد نقش آفرینی خونین این کانون های تشنج در جنگ های داخلی و ترور و بنیادگرایی هستیم. اما با کشف نفت این جغرافیای سیاسی تغییرات عمده ای را به خود دید. نفت منبع انرژی فراوان و صد البته ارزان، موجب گردید کشورهای قدرتمند غربی نگاه ویژه ای به خاورمیانه داشته باشند. کشورهای قدرتمند نیازمند نفت، به زودی دریافتند جریان نفت به سوی غرب ممکن نخواهد بود مگر با ضرب و زور حکومت های مستبد در کشورهای خاورمیانه. چه به خوبی می دانستند کشورهایی که اخیرا پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی تشکیل شده بودند عموما مستعد درگیرهای مذهبی و فرقه ای بودند پس برای امنیت جریان پیوسته نفت بود و لازم بود اداره این کشورها توسط حاکمیت های سرکوبگر و مستبد انجام گیرد. حتی اگر امنیت جریان نفت نیز وجود نداشت حاکمیت در کشورهای منطقه خاورمیانه شیوه دیکتاتوری داشتند و سرکوبگری روش آشنای زمامداری بود. چرا که نظام های سیاسی این منطقه اصولا مبتنی بر علایق و عصبیت های قومی و فرقه ای بود چنانچه عموم حکومت های این منطقه توسط وفاداران قومی یا فرقه ای حمایت می گردید و بر قدرت باقی می ماند و کمتر از سوی همه ملت مقبولیت داشتند. این حکومت ها بسیار اندک به سمت ایجاد مشروعیت مردمی یا قانونی برای خویش می رفتند و زور و استبداد مهمترین شیوه برقراری حاکمیت ها در قدرت بود. پس بیشتر حکومت های این منطقه به ستم و سرکوب شکل گرفته بودند. در چنین شرایطی  کشورهای قدرتمند و توسعه یافته غرب که البته داعیه حقوق بشر و دمکراسی نیز داشتند تا زمانی که به نفت نیازمند بودند و تا وقتی که حکومت های فاسد و دیکتاتوری منطقه به این امر حیاتی یاری می رساندند کمتر توجه به نوع رابطه حکومت های منطقه با مردم و ستمگری آنان داشتند. حکومت های خودسر منطقه خاورمیانه با اتکا به درآمد افسانه ای حاصل از فروش نفت بیش از آنکه به فکر توسعه کشورها و جامعه خویش باشند در فکر تثبیت و استحکام قدرت شان توسط زور و سرکوب بودند و برای این  هدف بخش عظیمی از ثروت های کشور ،صرف هزینه کرد در مسیر نظامی گری و حفظ امنیت حاکمیت می گردید. آنچه که از ثروت افسانه ای حاصل از فروش نفت باقی می ماند نیز آماج سوءاستفاده هیئت حاکمه و وابستگانشان می گردید و کمترین هزینه و اندیشه برای توسعه کشور وجود داشت. سوءاستفاده، فساد نظام سیاسی و اداری کشور، سرکوبگری و توسعه نیافتگی کشورهای خاورمیانه، مردمان این کشورها را بسیار بدبین به قدرت ها و حتی دیگران و خودمحور بار می آورد چنانچه کمترین احساس مسئولیت شهروندی در میان مردمان این کشورها مشاهده می شود. عموم مردمان این کشور بخاطر زیستن سال های متوالی در زیر ستم، کمترین علاقه را به سرنوشت جامعه و کشور خود دارند و بجای وفاداری به کشور در تحت مفاهیم ملی و دولت ــ ملت، بیشتر به اقوام و فرقه های مذهبی خویش وفادار و متعهد هستند. استبداد و عقب ماندگی از آفریدن شهروندهای مفید و متعهد برای کشور و جامعه ممانعت جدی به عمل می آورد. غرب پیشرفته در ساختن و آفریدن کشورهای جدید خاورمیانه، دست به ایجاد دولت – ملت های مدرن نمودند که فرهنگ مورد نیاز دولت ــ ملت ها در معنا و واقعیت مدرن آن، هیچ رابطه ای فرهنگی، ذهنی و روانی با وضعیت تمدنی و فرهنگی مردم خاورمیانه نداشت. مردم خاورمیانه بیشتر همان رعیت های پیشین خان یا فداییان فلان  مذهب بودند نه شهروند مدرن با مسئولیت ها و حقوق شهروندی مدرن در برابر واحد سیاسی کشور و ملت. این وضعیت نابهنجار فرهنگی را حاکمیت های قبیله ای سرکوبگر و مستبد تشدید می کردند و بیش از پیش مردم را به سوی نهادها سنتی قومی یا مذهبی سوق می داد.
تا زمانی که نفت برای اقتصاد و سیاست کشورهای قدرتمند غربی اهمیت نخستین و بی بدیلی داشت، غرب مراقب بود که نظم دیکتاتوری آنها در هم فرو نریزد و یک آرامش گورستانی مبتنی بر داغ و درفش در خاورمیانه حاکم باشد تا تغییر و تحول ناگهانی جریان امن نفت را به خطر نیندازد. اما در یکی دو دهه اخیر به ویژه این چند سال، نفت به شدت نقش نخستین خود برای تامین انرژی را از دست داد. انرژی های تجدید پذیر و پاک و ارزان مانند انرژی خورشیدی امروز به خوبی شایستگی خویش را برای جایگزینی نفت و انرژی هسته ای نشان داده اند پس نفت خاورمیانه اهمیت قبلی را ندارد. البته هنوز اقتصاد جهان به شکل کامل از نفت اعلام استقلال نکرده است و برای این اندک وابستگی باقی مانده، تولید عظیم نفت عربستان و نفت آمریکا و چند نقطه معدود خارج از خاورمیانه کفایت می کند. (یکی از دلایل سقوط قیمت نفت در سال های اخیر به همین دلیل از دست دادن جایگاه آن در اقتصاد جهان است) وقتی نفت مهم نباشد کشورهای خاورمیانه نیز هیچ اهمیتی برای غرب ندارند و پس یکی یکی به کام بحران و تنش و جنگ های بی پایان داخلی فرو می روند. این جنگ های فرقه ای و قومی در این کشورها بخوبی نشان می دهد که نزد بیشتر مردمان خاورمیانه قوم و قبیله و فرقه بس مهمتر از کشورهایی هستند که در آن زندگی می کنند البته کشورهایی که دیگران بر اساس منافع خویش تاسیس نمودند. بیشتر مردمان خاورمیانه بدون کمترین توجه ای به سرنوشت کشور و دیگر مردمان مشغول درگیری های خونین و ترور به سود فرقه یا قوم خویش هستند گویی در منظومه فکری آنان مفاهیمی مانند کشور و میهن و ملت هیچ ارزشی ندارند. در کنار این مسائل جای این پرسش بنیادی در میان واکاوی وضعیت بغرنج خاورمیانه خالیست که چرا مسلمانان، اعراب، کردها و سایر اقوام و فرقه های خاورمیانه به جای انتخاب راه دشوار و بدور از همت و شرافت مهاجرت، در همین منطقه نمی مانند و برای ساختن آن تلاش و مبارزه نمی کنند؟ پاسخ آن ساده و البته دردآور است که در پیش بارها به آن پرداختیم؛ مردم خاورمیانه به غیر از ایران، هیچ علاقه ای به کشورهای خویش ندارند چون آن را اصولا کشور خود نمی دانند و برای چنین نگرشی غرب نیز مقصر است و امروز توان آن را سخت و سنگین می پردازد. در اینجا اشاره به وضعیت ایران به خوبی پیامدهای عدم شکل گیری طبیعی دولت – ملت و مفهوم شهروندی و حقوق و مسئولیت های آن در میان سایر کشورهای خاورمیانه را نشان می دهد. سابقه مدنیت و توسعه های سیاسی و اقتصادی و به تبع آن بالندگی فرهنگ شهروندی نزد ایرانیان، وضعیت سیاسی این کشور را بسیار متفاوت از دیگر کشورها رقم زده است. ایرانیان بخاطر مدنیت چند هزار ساله و تلاش هایی هر چند تدریجی برای توسعه سیاسی، آشنایی بیشتری با مفاهیم شهروندی و حقوق و مسئولیت های آن دارند پس ما شاهد کشور امن و آرامتر از سایر کشورهای منطقه هستیم.  و حتی بسیار خوشوقتیم که اعلام کنیم امروز بلوغ ایرانیام نسبت به سایر ملل  منطقه موجب گردیده است راه حل اختلافات سیاسی و قومی یا مذهبی را حتی المقدور به گونه ای دنبال کنیم که آسیب های ویرانگری به کل کشور و ملت وارد نگردد و انسجان و امنیت کشور و ملت در کلیت آن حفظ گردد.
در گذشته ای نه چندان دور وقتی کشورهای قدرتمند غربی این چنین بی مسئولانه، با ایجاد کشورهای پر تنش بر اساس منافع اقتصادی و سیاسی خویش در خاورمیانه، بنیان های جنگ و خونریزی را نهادند و بدتر از آن با کاهش اهمیت خاورمیانه بخاطر کاهش اهمیت نفت، آن را به حال خویش رها نمودند، امروز ناچارند تاوان سنگینی را بایت آن بپردازند. این تاوان از سوی به شکل ترور و خشونت های بنیادگرای دامان انان را گرفته است و از سوی دیگر با چرخه مهاجرت، تحقیر و سپس بنیادگرایی و ترور نامنی را به تمام جهان پراکنده است. امروز بخش مهمی از نیروهای بنیادگرایانی چون داعش از میان مسلمانان مهاجرت کرده به غرب که سال ها در آنجا زیسته اند بر می خیزند.

کشورهای غربی با غرور و نخوتی ویژه خویش با مهاجران مسلمان رفتار می کنند. نتیجه آن شکل برخورد مبتنی بر نابرابری و تحقیر، حقارت این مهاجران و سپس تمایل به سمت بنیادگرایی است. غربیان بس ساد اندیش بوده اند که چنین تصور کرده اند که هر مهاجری که به غرب رود پس از مدتی به لحاظ فرهنگی و ارزشی می توان با فرهنگ غرب همراه و همنوا گردد. مهاجران مسلمان کمتر توانسته اند فرهنگ و ارزش های غربی را بپذیرند و با ان یگانه گردند، چون گذشته از نوع رفتار و برخورد خواپندارنه با آنان از سوی شهروندان غربی، مسلمان خویش را دارای فرهنگی می دانند بس متناسبتر و بالنده تر از فرهنگ دیگران که این فرهنگ بومی و سنتی مسلمانان فرهنگ و ارزش های غربی را معارض خویش می داند و همچنین به مسلمانان می آموزاند راه برتری و سیطره بر سایرین توجه عملی و وفادارنه به آن است. لذا مسلمانان همچنان در حاشیه فرهنگ و تمدن غرب باقی مانده اند و چون نیروهای بالقوه بنیادگرایی درمی آیند. گاه احساس می شود بیشتر مسلمانان به عمد خویش را در حاشیه جامعه و فرهنگ غرب نگه می دارند چون این حاشیه به آنان توان ابتکار عملی قابل توجه ای را می بخشد! حتی اگر امروز یا فردا به هر دلیلی مسلمانان مهاجر کمتر به سوی بنیادگرایی تمایل بیابند، سیل مهاجرت به اروپا بخاطر گرفتاری ها و جنگ های قومی و فرقه ای در خاورمیانه، آینده فرهنگ غرب را با ابهام زیادی روبرو ساخته است.

اخبار مرتبط


ارسال نظر

Go to TOP